موضوع : | بازدید : 110 | تگ ها :
تاريخ : 10 / 2 / 1398 | 20:41 | نویسنده : پویا

 

 

اقا حیدریک مینی بوس داره که از روستا بشهر مسافر کشی میکنه.

منتظر مسافر بود  داشت صحبت میکرد   که داشش هم سر رسید

 گفت داشتم تو کوه با تراکتور زمینو شخم میزدم یهویی دیدم تراکتور

گازمیخوره اما راه نمیره خم شدم نگاه کردم دیدم چرخ تراکتور رفته
 
 رو یک قارچ بزرگ داره هرز میچرخه.
 
با هزار مصیبت ردش کردم پریدم پائین دیدم قارچ خیلی بزرگه

 زورم نمیرسه بلندش کنم با جک عقب تراکتور بلندش کردم اورد مش

روستا وقتی پیاده شدم دیدم رو زمین کشیده شده اندازه یک کف

دست ازش مونده دیگه روم نشد به کسی چیزی بگم.

داداشش گفت اتفاقا منم همان روز که قارچ را پیدا کردی رفتم به

روستا از دور دیدم روستا چراغانیه وقتی رسیدم دیدم وسط

ده مردم یک دیگ بزرگ بار گذاشتند .پرسیدم چی درست

میکنید  گفتند  اقا حیدر یک قارچ بزرگ اورده داریم می پذیم اهل

ده امشب بسلامتی اقا حیدر بخورن. همه زدند  زیر خنده.

منم یاد  این بزرگان عزیز افتادم تو این سالها کلنگ زدند  وعده وعید دادند
 
مثل قارچ اقا حیدر کشک از اب در امد البته برای ملت، چون خودشان

هم حق ماموریت میگرن هم با این خالی بندیها از مردم رای.

برای همینه از قدیم میگن خالی بندان در جهان صنعتگرند.

 

 



 

 



پیچک