» مردان خدا؟؟؟؟

مردان خدا

 

حاج خلیل  را از د وران کوچکی میشناسم

در ده زندگی میکردند خانوادگی انسانهای 
والایی بودند پدر گرامشان یک انسان متعالی بود .
روحش شاد.
با اینکه کلهم بیسواد بودند اما از انسانهایی بودند که
همه ی حرکات سکنات . داد و ستد . کردار و گفتارشان در راستای الی الله بود.
دردهه 50 امده بودند شهر.
سی سالی ندیده بودمش تا اینکه بازنشست شدم برگشتم وطن.
حاج خلیلی پیر شده بود. مغازه سوپری داشت. سه تا پسر دارد که
هرسه واقعا خلف هستند.
اخر عمری رفت مکه ی مکرمه برای زیارت خانه خدا..
رفتنی بدرقه اش کردیم . برگشتنی پیشوازش رفتیم.
بعداز سه ماه  که از مکه برگشته بودعصری وضو میگیرد
 نماز مغرب و عشا را اقامه میکند
همسر مکرمه اش میگه حاجی شام حاضره سفره بیندازم
میگه کمی سر م درد میکند کمی دراز بکشم بعد.
دراز کشیدن همان به لقا خالق شتافتن همان.
روحش شاد  .
چند شب پیش  خوابیدیم . تو عالم خواب دیدم در کنار خیابان 
با چندتا از دوستان مشغول صحبتیم. یهویی دیدم حاج خلیل امد
سلام علیکی  و بغلی . روبوسی . من میدونستم فوت کرده 
پرسیدم حاجی حالت چطوره گفت الحمدالله عالی.
برگشت گفت حاجی دوروز دیگه مراسم داریم شما هم دعوتی باید بیایی.
بخاطر صحبتهای من دوستانم هاج و واج بمن  به اطراف نگاه میکردند.
گفتم حاجی انشاالله قسمت شد میام چشم.
حاج خلیل رفت دوستانم  گفتند حاجی با کی صحبت میکردی ؟
تا خواستم حرف بزنم از خواب بیدار  شدم. الله اکبر  الله اکبر الله اکبر
چر اغ را روشن کردم  . دیدم ساعت چند دقیقه ای از 4 صبح گذشته.
نشستم کمی دعا خوندم . دیدم اذان صبح از بلندگوی مسجد پخش میشه.
رفتم وضو گرفتم دوگانه صبح را بجا اوردم . بعد نماز نشستم با خدای منان
صحبت کردن. گفتم خدای من عزیز دلم خالق من خودت میدونی که من همیشه
حاضرم فرمان تورا لبیک بگویم. الان هم که توسط بنده ی پاکت منو دعوت کردی
حاضرم. بعد از مناجات بلند شدم شروع کردم به نوشتن وصیت نامه.
بعد از وصیت نامه  دوباره با خدای منان شروع کردم به حرف زدن.
خدا جون عزیز دل مومنین و بنده های عزیز.اخه این چه بنده هایی افریدی.الهی فدات پویا
یکی میشه حاجی خلیل  بعد از زیارت خانه ات سه ماه بیشتر زنده نیست.
یکی هم میشه مثل خیلی از حاجیها که خودت عالمی دینت را میفروشند برای بقای
دنیوی خود. به بنده هات چه ظلمها که نمیکنند.
اموالشان را غارت  و چه تهمتهایی که نمیزنند/
اینهم حاجی انها هم حاجی چه فرقی از زمین تا اسمان.
خدایا بحق ذات پاکت .
بحق خاصان درگاهت دعوتم کردی  زودتر مرا برسان به مجلس خودت
که از این دنیا  و این حاجیها که راهشان مثل راه حرامیان است نجات پیدا کنم.
امین یا رب العالمین.
دور روز گذشت د یدم خبری نشد . چهار روز گذشت دیدم خبری نشد.
فکرم بد بهم ریخته بود اخه خداوند منان که خلف وعده نمیکند.
مجددا شب  مرحوم حاجی خلیل امد بخوابم بعد از سلام و علیک و تعارفات گفتم 
حاجی دعوتت چی شد؟
گفت من اشتباهی امده بودم باید جاج  لطف الله را دعوت میکردم. منو. ببخش
الله اکبر صبح زنگ زدند گفتند حاج لطف الله به رحمت خدا رفته.
حسرت میخورم  چرا خداوند به ضیافت خودش مرا دعوت نکرد
ایا لیاقتشو نداشتم . ایا بنده ای عاصی بودم . نمیدانم. 
 
اللّهُمَّ اغفِر لِلمُومِنینَ وَ المُومِنَاتِ وَ المُسلِمینَ وَ المُسلِمَاتِ
امین یا رب العالمین

آخرین مطالب این وبلاگ



Buy targeted website traffic
Buy website Traffic
بلیط هواپیما چارتریبلیط ارزان هواپیما چارتری
Buy Organic Traffic