۹ سال پیش
تیر ماه بود هوا خیلی گرم بود
پدر عصری از مغازه ی دوستش که کار میکرد اومد خونه
ادم مومنی هست خانواده داره با همون اندک در امدش با
ابرو داری خانوادشو اداره میکنه ، دو دختر و یک پسر داره
وقتی اومد خونه همسرش گفت نرگس از صبح بدون اطلاع من
بدون اینکه بگه گذاشته رفت خبری هم ازش نیست
من تو اشپز خونه بودم اومد بیرون از مجید پرسیدم ابجی کو؟
گفت یکساعت پیش لباس پوشید کیفش هم برداشت رفت بیرون
گفتم چرا بمن نگفتی پسر ؟؟؟گفت فکر کردم حتما از تو اجازه گرفته
مرد حالش بد شد همسرش اب اورد خورد ، رفت سر تلفن
زنگ زد به خونه برادرش ، خواهرش
همسرشو فرستاد خونه ی همسایه ها ، دخترش اب شده بود رفته بود زمین
صلاح دید بره کلانتری خبر بده
بدون اینکه لباساشو در اورده باشه برگشت رفت کلانتری انها هم فرستادنش
اگاهی، مدارک و عکس خواستن ، برگشت همهشو برد تحویل داد
برگشت خونه دیگه خونه عزا بود خستگی کار هم دو چندان بود تو جسمش
زد زیر گریه فقط میگفت کاش بمیره اما ابروم نره همسرش هم خانم مومنه ای
بود اونم گریه میکردتا صبح نتونستن بخوابن
صبح یهو یادش افتاد این رفته پول که نداشت رفت سراغ کارت بانکش
دید نیست چون سوادش کم بود همیشه رمز و کارت هم همراه کارتش بود
بلند شد رفت اگاهی خبر داد، فوری بدستور رئیس اگاهی کارتشو چک کردند دیدند
از دیروز یکبار تو ترمینال مشهد و دوبار تو ترمینال جنوب تهران پول برداشت شده
فوری خبر دادن به اگاهی تهران عکس و مدارکش هم فاکس کردند
دم ظهر بود که از اگا هی تهران خبر دادند به اگاهی مشهد تو ترمینال
جنوب پیداش کردند د ستور اعزامش به مشهد صادر با یک مامور فرستادنش
مشهد و به اگاهی مشهد هم خبر دادند که فرستادیم مشهد
رئیس اگاهی که یک انسان مومن و خداشناسی بودفوری زنگ زد به پدرش گفت
بیا کارت دارم وقتی مرد اومد بهش گفت دخترتو پیدا کردند تهران خدا را شکر
صحیح و سالمه تو باید قول بدی وقتی اومد باهاش خوشرفتاری کنی خدا را هم
شکر کن که دخترت صیح و سالمه گفت چشم / نوشتند امضا گرفتن ازش
که یادش نره گفت برو وقتی رسید بهت زنگ میزنم
وقتی دختره با مامور رسید، رئیس اگاهی گفت دخترم چرا اینکارو کردی فکر
نکردی به گیر یه ادم ناب بیفتی ابروی چندین ساله خانواده ات و اینده ی
خودت خراب بشه ،دختره گریه کرد گفت اشتباه کردم
افسر پرسید چرا اینکارو کردی؟
گفت هم من مقصرم هم پدرم من مقصرم هرچی بهم گفتن درستو بخون تا
راهنمایی بشتر نخوندم اومدم خونه نشستم حوصله ام سر میرفت چون نه
مادرم نه بابام نمیذاشتن با کسی حرف بزنم ،رفت امد بکنم دیگه کلافه
شده بودم بابام هم ادم سختگیری هست نمیزاره از خونه برم بیرون با
کسی دوست بشم یا حرف بزنم ،افسر گفت دحترم این از دوست داشتنه
چون پدرت هم شماها زا دوست داره هم از ابروش میترسه برای همین والا
هیچ پدر مادری بد بچشونو نمیخوان باید تعهد بدی دیگه از اینکارا نکنی چون
اگه تکرار بشه هم زندان داره هم شلاق ، اینو گفت که دختره بترسه
پدر اومد دخترشو بوسید برداشت برد خونه
اره دخترای عزیزم بفکر ابروی خانواده بخصوص بفکر
ایندتون باشید چون یه اشتباه کوچک اینده ی خودتان
را مثل هزاران نفر که الان بدنام شدن یا معتاد شدن
سر بار جامعه باشید
با ارزوی خوشبختی همه ی جونای عزیز ایرانم