موضوع : | بازدید : 65 | تگ ها :
تاريخ : 26 / 4 / 1398 | 19:15 | نویسنده : پویا

 

 

 

 

سی سالی میشه تو حیاط یک درخت توت سفید داریم

الان انقدر بزرگ شده سایه اش همه ی حیاط را میپوشاند

هرسال از اواخر اردیبهشت ماه بدبختی من و حاج خانم شروع میشه  

خوب قبلنا کمی جون داشتیم هر روز جارو میکردیم 

اما امسال  دیگه هم من هم حاج خانم نا نداریم حرکت کنیم

بچه ها هم که دنبال بدبختی خودشان هستند.

با اینکه همه ی همسایه ها میان میبرن اما بازهم پشت بام ما و همسایه

و حیاط را بگند میکشه . هم کارخونه ی پشه هست هم ابدوزک.

یه همسایه داریم  زن شوهر انسانهای مومن و فوق العاده محترمی

هسند هر موقع کاری پیش بیاد حاج خانم میفر سته دنبالشون میان

کارهامونو انجام میدهند. امسال هم گفتیم مش یوسف زحمت بکشید 

 هر روز عصری تشریف بیارید این توت ها را جارو کنید.

این بندگان خدا هم گفتند چشم.

حالا از مرداد ماه تا اخر مهر هم نوبت برگهای این توت هست.

بدبختی که یکی دوتا نیست.

امروز حاجی خانم گفت حاجی میگن درخت توت سید هست اره؟

گفتم عزیز حاجی بله از قدیم اینطور میگن.

گفت حاجی  این اگر سید باشه با این بی زبانیش این همه برای 

ما زحمت و گرفتاری درست میکنه وای بحال سید های زباندار.

واقعا من ماتم برد و هاج و واج به حاج خانم نگاه کردم

گفت حاجی ناراحت شدی؟

گفتم نه عزیز دل حاجی  دارم تو دلم به این هوش و ذکاوتت افرین میگم

عجب حرفی زدی. باید با اب طلا نوشت این حرفتو.
 
اره والله اگر سید بی زبانی مثل این درخت توت که کل اعصاب مارا بهم

میریزه هیچ ثمری هم نداره وای بحال سیدهای زباندار .
 



پیچک