موضوع : | بازدید : 13 | تگ ها :
تاريخ : 24 / 3 / 1398 | 22:36 | نویسنده : پویا

 

 

روز سه شنبه یکی از همسایه ها نذری سفره حضرت رقیه تو
حسینیه راه انداخته بود.
خوب مجالس خانمها هم مثل همیشه پرباره و شلوغ و محل درددل
بعد اتمام حاجی خانم امد خانه یهویی بغلم کرد پیشانیمو بوسید.
بچه ها هم خندیدند هم هاج و واج نگاه میکردند.
خوب منم پیش بچه ها خجالت کشیدم. گفتم این چه کاریه حاج خانم
گفت حاجی ادم وقتی دیگرانو میبینه . درداشنو مشنوه باید قدردان
داشته های خودش باشه. من 47 ساله دارم با شما زندگی میکنم
تا بحال کوچکترین بی احترامی ندیدم . من از شما راضیم خدا از شما
راضی باشه.
گفتم خوب عزیز حاجی چی شنیدی؟
گفت زن اقا مرتضی بد جوری گریه میکرد و اه و ناله.
پرسیدم سپیده خانم چی شده ؟
گفت حاج خانم دلم پره دارم دیونه میشم اگر بخاطر این دوتا بچه نبود
یکساعت هم پیش مرتضی نمی موندم. انگار من کلفتشم. خیلی اذیتم میکنه
از مغازه میاد شروع میکنه به امرو نهی بعضی موقع ها بهم ناسزا میگه
بخدا قسم من تا از دستم میاد براش کم نمیزام.
گفتم حاج خانم این مراسمات همینش خوبه که خوب و بد خودشو نشون میده
اینم از برکت سفره حضرت رقیه هست.
نگران نباش من درستش میکنم. گفت وا حاجی نری بهش بگی میره بدبخت
سپیده خانمو میزنه.
گفتم نه حاج خانم دوتایی براش فیلم بازی میکنیم تا سر راه بیاد.
امروز 5 شنبه بود به حاج خانم گفتم من میرم مغازه اقا مرتضی بعد 20
دقیقه زنگ بزن  مغازه اش . من گوشیمو خاموش میکنم بگو اقا مرتضی
حاجی پیش شماست گوشیش خاموشه بگو صحبت کنه. گشیو خاموش نکن .
ببن چی فیلمی بازی میکنم
رفتم مغازه اقا مرتضی ، پسر خوبیه اما مثل اینکه تو خونه اخلاق نداره و این
بدترین عمل یک انسانه و روز قیامت حتما بازخواست میشه.
بعد سلام علیک بفرما زد نشستم بعد کلی تعارفات و احوالپرسی گوشی
مفازه اش زنگ خورد گفت حاجی  ،حاج خانمه میگه چرا گوشیت خاموشه کارتون داره.
گوشیو گرفتم شروع کردم به صحبت . گفتم بفرما  اون چیزهای که یادش داده بودم
بهم گفت . گفتم عجب  طفلی دختره . پسره مگر دیوانه شده. مگه فکر میکنه
کلفت اورده خانه اش. عجب . الله اکبر . گفتم حاجی خانم من باهاش صحبت میکنم
 خوب جوانه کله اش داغ بهش حالی میکنم اون شریک زندگیشه . فردا براش
اتفاقی افتاد فکر نمیکنه بخاطر کدورتی که ازش بدل گرفته بی محلیش میکنه
بهش نمیرسه . زد پاش شکست . سرطان گرفت یا یک اتفاق ناگواری براش افتاد
 انسان باید به فکر روز مبادا باشه . امروز میگذره باید بفکر فردا بود.
زن تو خونه شریک زندگیه  زن و مرد باید دست در دست هم زندگیشونو
بسازن نه تو سرهم بزنن بهم بی احترامی یکنن. چشم من میرم باهاش صحبت
میکنم.
گوشیو قطع کردم گفتم میبینی اقا مرتضی بعضی از انسانها چقدر بی عقل و
 و خود شیفته هستند  همین خودشیفتگیست که بعضی از اقایان در وجودشوه هست
مملکتو به این روز انداختن . بعضی از مردا هم خونه زندگی  خودشون بباد میدن.
دیدم سرشو انداخت پائین گفت بله حاجی شما راست میگی.
گفتم اخه پسر خوب این دنیا دار مکافاته فردا چوب این حرفا و عملتو میخوری
روز قیامت هم باید حساب پس بدی . بعدش خدا حافظی کردم برگشتم خونه.
دیدم حاج خانم میخنده . با دستمال چشاشو پاک میکنه.
گفتم حاج خانم گریه میکنی . گفت وای حاجی از دست تو نه بابا از خنده مردم
هنرپیشه هم بودی ما نمیدونستیم. هالیودیا بفهمن ازت دعوت میکنن فیلم بازی
کنی. گفتم حاج خانم ما انسانیم در یک اجتماع زندگی میکنیم انسانیت ایجاب
میکند مستقیم و غیر مستقیم دست همو بگیریم  کمک حال هم باشیم..
بخصوص جوانها را از راه صحیح یاری کنیم تو زندگیشون مشگلی براشون
پیش نیاد. اینم یک نو روانشاسی هست که من درسشو خوندم.
نه اینکه بخاطر یک اشتباه جوان به شخصیتش توهین کنیم .
ابروی خودش و خانوادشو ببریم تازه دوقورت نیممان هم باقی باشه که
ما درراه خدا برای یاری دین خدا عمل کردیم در صورتی راه شیطان را رفتیم
نفس عماره هر بلایی بخواد سر ادم خود شیفته و عقل کل میاره نمونه اش
را هرروز تو اجتماع میبینیم
گفت حاجی خدا کنه فهمیده باشه که کارش اشتباهه. گفتم حتما میفهمه
اقا مرتضی جوان هوشیاری هست. حالا ببینیم خداوند تبارک تعالی چی میخواد

راضی هستیم به رضای پروردگار. از ما حرکت از ان خالق بی همتا برکت.

 




پیچک