موضوع : | بازدید : 117 | تگ ها :
تاريخ : 2 / 8 / 1397 | 1:01 | نویسنده : پویا

 

امروز عصری  هوا بد جوری گرفته بود
لباس پوشیدم برم سر کوچه کمی وسائل بگیرم.
خوب حقوقا را هم ریخته بودند طلب سوپری را بدم
تا رفتم حیاط به اسمون نگاه کردم دیدم عین دل من
بد جوری غم الوده و گرفته است
راستش چشام پرشد. اما از ترس حاج خانم که حساسه
برای من  درو باز کردم رفتم تو گوچه چشامو پاک کردم .
خوبیت نداره مردم هم  ببین حاج پویا با این ید و بیضا داره
گریه میکنه.از دست روزگار . از دست نابکاران و ظالمان زمان.
رسیدم مغازه کربلایی نوبخت. بعد سلام و احوالپرسی دیدم
بنده خدا از من بدتره منتظره یه چیزی بگی تا اشکش دربیاد.
گفتم سالار این چه وضعیه؟
گفت چی بگم حاجی بازار بد جوری کساده . بخاطر گرونی وسائل
 هم نمیتونم بگیرم چندتا چک دارم . خیلیها هم قرض بردن نمیارن.
یکیش همین  اقا غلامرضا. دو میلیون بدهکاره  عوض اینکه بدهیشو
بیاره بده گذاشته رفته کربلا . دیگه دارم دیونه میشم با این ملت بی
خیال گفتم کربلایی ما ملت دیگه همه چیو کردیم وسیله برای رسیدن
به خواسته های نامشروع دنیامون . مگر یارو نرفته زیارت کعبه.
رفتن انباری که اذوقه مردم احتکار کرده گرفتن.
همین شیخ ش .... پیش خودم از بانک وام گرفت با اون وام
که خودت میدونی چقدر نزول میگیرن رفت مکه  تا بهش بگن حاج اقا.
خدا خودش رحم کنه بما بندگان ناسپاس .
گفتم خدا بزرگه مرد زیاد بخودت فشار نیار . فکر نکن سکته میکنی می افتی
بیچاره میشی . با این دکترا و دوا درمانی که گیر نمیاد . پیدا هم بشه خدا تومانه.

خدا یا بحق خاصان درگاهت ما را لحظه ای بخودمان وامگذار
که مثل رانده شدگان  درگاهت خسر الدنیا و اخره بشیم

 

 

 

 

 



پیچک

X
تبليغات