موضوع : | بازدید : 16 | تگ ها :
تاريخ : 16 / 5 / 1397 | 0:34 | نویسنده : پویا

 

 دیروز هوا خیلی گرم بود کولر  تو هاله رفتم تو استانه در
اتاق دراز کشیدم پنجره اتاق هم نیمه باز کردم خوابیدم
 دیدم یکی قلقلکم میده اون قلقلک میداد
من میخندیدم دیگه کم مونده بود غش کنم
یهویی بصدای خنده حاج خانم از خواب پریدم ،
دیدم حاج خانم الهی قربونش برم
میخنده  با گوشه چارقدش هم داره اب چشاشو پاک میکنه ،
فکر کردم داره گریه میکنه ناراحت شدم گفتم چیزی شده حاج خانم ،
گفت از دست تو حاجی باد کولر پرده را تکان میداد
میخورد به پاهات تو هم میخندیدی  منم بخاطر خنده های تو میخندیدم.
گفتم الهی حاجی بقربونت همیشه بخندی انشاالله که شادم کردی.
گفت حاجی یادته اون موقع ها هیچی نداشتیم اما چقدر شاد  بودیم و خوشحال!!!
از موقعی که این اخوندا اومدن همش سیاه پوش و عزادار برای عزیزانمون برای
همسایه هامون ، همشهری ها و هموطنانمون.
گفتم خوب هر صنفی تو جامعه اثرات خودشو داره . رقاصه ادمو به رقص میاره
دلقک ادم میخندونه این اخوندا هم کارشون همینه دیگه.خودمون خواستیم .
حاج خانم گفت حاجی ولش کمی خندیدم با این حرفا اوقاتمونوخراب نکنیم.
رو به قلبه ایستادم گفتم خدایا این خوشی را از ما نگیر.
این باد و پرده باغیرت تر از خیلی از بندگان حریص وخودشیفته هست
که روزگارمون به یاس تبدیل کردند. انشاالله روسیاه محشوربشن.
امین یا رب العالمین

 

 

 



پیچک

X
تبليغات